سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

برگرفته از سایت: ایران بانو

 




تاریخ : جمعه 94/3/29 | 8:28 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر

* نهر عرائض؛ معبر اصلی

محمدزاده اظهار می‌کند: نیروها کم‌کم از مرخصی آمدند، کسی خبر نداشت ما در نبود آنها برای شناسایی به منطقه عملیاتی مورد نظر پیش رفته‌ایم، تا روز عملیات هر آموزشی که می‌خواستیم بدهیم، سعی می‌کردیم طبق شرایط سرزمینی منطقه عملیاتی باشد، معبر وسط ـ اصلی ـ که به ما سپرده شده بود در مقابل «نهر عرائض» قرار داشت، آن‌طور که به ما گفته بودند، بعد از شکستن خط توسط غواص‌ها، قایق‌ها می‌بایست از این نهر وارد اروند می‌شدند و نیروهای پیاده را به ساحل عراق می‌آوردند، لحظه‌شماری برای عملیات حال‌وهوای گردان را به‌طور کامل عوض کرده بود، بچه‌ها هر فرصتی را که به‌دست می‌آوردند به دعا و نماز مشغول می‌شدند.

* حال و هوای عجیب غواصان

وی می‌گوید: غروب سی‌ام آذر سال 1365، به گردان ما دستور دادند برای مستقر شدن در منطقه عملیاتی آماده شویم، نیروها را بعد از خواندن نماز مغرب و عشا سوار بر تریلی‌هایی که باربند کوتاه داشتند و روی آنها را با چادر پوشاندیم، وقتی کنار پل خرم‌شهر رسیدیم به ترافیک سنگینی برخوردیم، هوا داشت کم‌کم روز می‌شد که از ترافیک خلاص می‌شدیم، حدوداً شش ساعت طول کشید تا به منطقه عملیاتی برسیم، طی این شش ساعت بچه‌ها دو زانو داخل تریلی نشسته بودند؛ واقعاً به آنها سخت گذشت وقتی بچه‌ها پیاده شدند، خیلی‌ها پای‌شان ورم کرده بود، نماز صبح را کنار کارون خواندیم و برای این که عراقی‌ها متوجه نشوند، ترجیح دادیم تا غروب را در مدرسه‌ای مخروبه بمانیم.

شب، بعد از نماز مغرب و عشا فاصله حدوداً 10 کیلومتری را به یک ستون تا منطقه‌ای عملیاتی طی کردیم و وقتی به نهر عرایض رسیدیم، بچه‌ها را داخل خانه‌های گلی‌ای که در آنجا بود، مستقر کردیم، بچه‌ها تا صبح از فرط خستگی تکان نخوردند، فردای صبح بعد از نماز، کار ما شروع شد ـ 2 بهمن 65 ـ هوا که روشن شد، بچه‌ها را جمع کردیم ابتدا از روی کالک و ماکت عملیاتی منطقه را توجیه کردیم و از روی دیدگاه‌ها خط دشمن را به آنها نشان دادیم، شب که شد نیروهای غواص را برای نشان دادن معبر به لب اروند بردیم. ادامه مطلب...


تاریخ : جمعه 94/3/29 | 10:33 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خداوند از مؤمنان جان‌ها و اموال‌شان را خریداری می‌کند که در مقابل به آنان بهشت عنایت کند، آنها که در راه خدا پیکار می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند، وعده‌ای مسلم بر عهده خدا که هم در تورات آمده و هم در انجیل و هم در قرآن.

چه کسی از خداوند به عهدش وفادارتر است بنابراین نسبت به این معامله‌ای که کردید، به خویشتن بشارت دهید و این همان فوز عظیم است. «سوره توبه قرآن کریم»

شکر به درگاه ایزد منان که به ما نعمت هستی بخشید و با نزول قرآن کریم ما را هدایت کرد و توفیق شرکت جهاد در را خودش یعنی در این دفاع مقدس را به ما عنایت فرمود و سلام و درود بی‌پایان بر حضرت محمد ابن عبدالله (ص) و ائمه اطهار به ویژه حضرت حسین ابن علی (ع) که راه و رسم زندگی به ما آموختند.

سلام بر امام امت این پرچمدار توحید و ابراهیم زمان و سلام و درود بر شهدا، معلولان، مجروحان، مفقودالاثرها و اسرای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و خانواده‌های معظم آنها این چشم و چراغ‌های انقلاب.

سلام بر امت قهرمان این مرز و بوم بالاخص امت شهیدپرور روستای سورک که پیوسته با بدرقه عزیزان خویش گرمی خاصی در زمستان به آن بخشیدند و بدین ترتیب شعله منافق‌سوز و کفر برانداز شعار جنگ جنگ تا پیروزی افزونتر ساختند و با ارسال کمک‌های مالی خویش به جبهه، توطئه اقتصادی محتکران را خنثی کرده و به‌ حق نشان دادند که فرزند محرم و رمضانند.

اینجانبان خدمتگزاران کوچک اسلام و شاگردان مکتب ولایت که با راهیان کربلا متشکل در هیئت عاشورا عازم جبهه حق علیه باطل شدیم، زیرا شرکت در این دفاع مقدس و جهاد فی‌سبیل‌الله را همانند نماز بلکه در شرایط فعلی بنا به فرموده امام امت که همان حکم اسلام است بر خود واجب دانسته و بی‌توجهی به آن را باعث ذلت و خواری در دنیا و عذاب دردناک در آخرت برای خود شمرده.

 

از خداوند بزرگ می‌خواهیم این اعمال ناچیز ما را به رحمت خویش قبول بفرماید و از خطایا و لغزش‌های بزرگ و کوچک ما همان‎طور که در قرآن وعده داده است، درگذرد و آنچه موجب رضایت و خوشنودی اوست، برای ما فراهم کند و ما هم با خدای خویش پیمان بسته‌ایم و با امام امت تجدید عهد کردیم تا کوتاه کردن دست متجاوز و انهدام حزب بعث کافر صدام به پیش خانواده‌های خویش بر نگردیم، مگر در صورت شهید یا زخمی شدن، زیرا دشمن همانند حیوان درنده زخم‌خورده‌ای است که پس از مأیوس شدن از شکار طعمه و در حال فرار در سر راه خود به هر چیز چنگ می‌اندازد.

از آنجایی که مرد میدان و رزم و مبارزه نبود تا جوانمردانه بمب‌های خویش بر سر مردم بی‌گناه و اطفال معصوم و مادران داغ دیده شهر و روستا ریخته و یا آنها را از راهی دور مورد اصابت موشک‌ها و توپ‌ها قرار می‌دهد و این چه دلی است که ضجه کودکان و مادران و سالخوردگان را ببیند و شکم آبستن دریده شده مادرانی را در زیر آوار مشاهده کند اما به درد نیاید مگر اینکه این دل از سنگ باشد.

کجاست غیرت و جوانمردی و فتوت و نوع‌دوستی که یک خانواده 10 نفری دزفولی تکه‌تکه شوند و انسان فقط به زن و فرزند و دارایی خود بچسبد و آن‌وقت هم دم از مسلم و مؤمن بودن بزند.

پدران و مادران، برادران و خواهران دفعه قبل که به مرخصی آمده بودیم، نه برای استراحت و یا رفع خستگی بود که برای اتمام حجت بود تا یکبار دیگر گفته شود که کاروان حسینی در سینه و شور حسین در سر دارد و بسم‌‌الله پای رادیو، تلویزیون نشستن، شور داشتن و چند نگاه بی‌توجه به روزنامه و مجله انداختن معرفت به حسین ابن علی (ع) و راه و هدف او در رکاب حسین پیدا نمی‌شود.

حال که چند ساعتی به آغاز عملیات نمانده و فرزندان شما می‌روند تا خط شکن جبهه اسلام باشند، در آخرین ساعات حیات فانی خویش و حیات ابدی در جوار قرب الهی، انشاءالله تذکراتی را به‌عنوان وصیت به خدمت‌تان اعلام می‌داریم: ادامه مطلب...


تاریخ : جمعه 94/3/29 | 9:38 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

سلام خدمت شما ملت شهید پرور ایران!

اول از همه لازمه یه تشکر جانانه از همه ی بچه مذهبی های کلان شهر تهران داشته باشم و بگم دم همتون گرم! ای والله! گل کاشتید!

حضور تون خیلی پیام داشت ! چه پیامی؟ اولیش اتحاد و همبستگی شدید مذهبیهامون رو نشون میداد! از مترو شروع میکنم....وقتی در ایستگاه منتظر مترو بودی همه چادری های پوشیده!

وقتی ایستگاه مترو نگه میداشت چند خانم مانتویی می اومدن بیرون و وقتی صحنه رو میدیدن که یک دست محجبه هستند تعجب میکردند!

بعضیاشون سریع موهاشون رو درست میکردن برخیشون لجوج تر میشدن و روسریشو نو میدادن عقب تر و آستینهاشونو بالاتر میزدن در چهرشون کراهت از چادری ها رو نشون میدادن و یه

چندتا بووووق هم میگفتن و میرفتن!

ولی با اون که همه مون چادری بودیم و ید قدرت دستمون بود بازهم از امر به معروف دریغ میکردیم! دیگه ماهم که ایستاده بودیم جلودرب قطار و سوهان روح بد حجاب ها! با خودم گفتم مگه

نمیگن امر به معروف واجبه کفاییه؟ یعنی اگر اون ها انجام ندن بر من واجبه که انجام بدم! مثل این میمونه که یکی داره میوفته تو چاه و شما باید نجاتش بدی! حالا اگر یه نفر این کارو انجام داد و

دستش رو گرفت این وظیفه از بقیه ساقط میشه و گرنه بر همه واجبه.... تا یکی انجام بده!حالا اگر اون یکی هم انجام نده یعنی تک تکمون واجبی و ترک کردیم!! حالاوقتی یکی میوفته تو چاه شما

جسمش رو نجات میدی آیا نجات روح مهم تر از جسم نیست؟ کلا که حواسمون باشه امر به معروف نکنیم اون ها فکر میکنند به حق هستند و روز قیامت هم ازمون شکایت میکنن که شما که

میدونستید چرا به ما نگفتید؟وراهشونو ادامه میدن و یه موقعی بیدار میشیم که زیر لگد دشمن داریم له میشیم! حواسمون باشه که شهدا برای چی رفتن؟ هدفشون چی بوده؟اونها جان خودشونو فدا

کردند! ولی ما حاضر نیستیم یه امر به معروف ساده رو داشته باشیمعصبانی شدم! اینجاس که باید تسبیح بگیریم دستمونو یک دور که نه... هزاران بار بگوییم شهدا شرمنده ایم! اما چه سود!

شما صدهزار
بار بگو!شرمندگی ما،خون شهدای مارو احیا نخواهد کرد! باید کاری انجام داد!

داشتم عرض میکردم ...

میدونید که اولین مرحله امر به معروف نشان دادن تنفر از گناهی است که فرد انجام میدهد دیگه باخودم گفتم اومدیم زیارت شهدا (مستحب) ولی امر به معروف که مستحب نیست بلکه واجبه! و اگر

دیگران تذکر ندن پس میوفته گردن من (برمن واجب میشه! ونه اینکه امر مستحبی باشه! وااااجب!!!!   دیگه هر خانمی که از مترو میومد بیرون و حجاب مناسبی نداشت ،با توجه به رو حیه

هاشون برخورد میکردم! اونی که مغرضانه و با تنفر به جمع محجبه نگاه میکرد رو یه نگاه به موهاش میکردم و یه نگاه به چشمانش و رومو بر میگردوندم و خیالم راحت میشد که این واجب

فراموش شده رو از گردن خودم برداشتم.

نفر بعدی که معلوم بود دل نرم تری داره لبخند میزدم و آروم و با اشاره بهشون میگفتم موهاتون اومده بیرون... طرف سریع درستش میکرد!

بالاخره رسیدیم به مقصد، میدان بهارستان! شور و هیجانی برپا بود همه چهره ها مومن و متدین با یک هیجانی به خروجی مترو در حرکت بودند که یکدفعه صدای شعار بلند شد  یک عده میگفتند

این همه لشکر آمده ! عده دیگر باصدای بلندتر به عشق رهبر آمده! صدا در مترو پیچیده بود و جو زیبایی رو رقم زده بود.ما هم که هم صدای جمعیت شده بودیم به یک بیت از شعارها اکتفا

نمیکردیم دو بیتش رو میگفتیم یه آن احساس کردم بیت اول و دارم تکی میگم و ملت بیت بعدی و میگن به احتمالم اعتنا نکردم گفتم نه صدا جمعیت زیاده من اینطوری فکر میکنم من فقط صدای

خودمو میشنوم ادامه دادیم و دوباره به ذهنم زد که... ادامه مطلب...


تاریخ : پنج شنبه 94/3/28 | 10:49 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

چرا اصرار بر 14 سکه

اینکه می‌بینید ما گفتیم 14 سکه بیشتر را عقد نمی‌کنیم، نه برای این است که چهارده سکه بیشتر اشکالی در ازدواج ایجاد می‌کند. خیر. چهارده هزار سکه هم باشد، ازدواج اشکالی ندارد. فرقی ندارد. برای این است که آن جنبه‌ی معنوی ازدواج، غلبه پیدا کند بر جنبه‌ی مادّی. مثل یک تجارت و معامله نباشد. داد و ستد مادّی نباشد. اگر تشریفات را کم کردید، جنبه‌ی معنوی تقویت خواهد شد.
مهریّه هر چه کمتر باشد، به طبیعت ازدواج نزدیکتر است، چون طبیعت ازدواج معامله که نیست، خرید و فروش که نیست، اجاره دادن که نیست، زندگی دو انسان است. این ارتباطی به مسائل مالی ندارد. ولی شارع مقدّس یک مهریّه‌ای را معین کرده که باید یک چیزی باشد. امّا نباید سنگین باشد. بایستی عادی باشد جوری باشد که همه بتوانند انجام دهند.
در ازدواج، آنچه که اتفاق می‌افتد، یک حادثه و پیوند انسانی است، نه یک معامله‌ی پولی و مالی، اگرچه یک مالی هم در بین هست . در شرع مقدّس اسلام، آن مال جنبه‌ی نمادین دارد. جنبه‌ی رمزی دارد. خرید و فروش و بده بستان نیست.[1]

پی نوشت :
1.مطلع عشق(گزیده‌ای از رهنمودهای حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای به زوج‌های جوان)، ص203




تاریخ : یکشنبه 94/3/24 | 3:0 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر




تاریخ : جمعه 94/3/22 | 8:27 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر

 فریدون دوان دوان با خوشحالی به مادر گفت: 20 گرفتم. مادر با شادی بوسیدش و گفت: آفرین از چه درسی؟ 8 از حساب و 7 از املا و 5 از انشا. جمعا می شود 20 .خیلی خنده‌دار

2.... ادامه مطلب...


تاریخ : جمعه 94/3/22 | 6:27 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر




تاریخ : جمعه 94/3/22 | 6:8 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر

عرض سلام و احترام...
امان از دست برخی از این طرح های تبلیغی!
چند وقت پیش از یه موسسه دیگه بهمون اس دادن که اگر میخواید با غرفه حجاب و عفاف همکاری کنید شماره فلان و بفرستید!
آقا ما هم که قبلا غرفه داری کرده بودیم و با این کار آشنا بودیم شماره رو فرستادیم.
زنگ زدن و رسما دعوت کردند که جلسه فلان روز خیابان کردستان در شهرداری تهران برگزار میشه.
دیگه همون روز هم من امتحان داشتم امتحان رو دادم و چون یکی از اساتیدم دعوت شده بودند گفتم با هم بریم.
بعد از یه ارگان دیگه زنگ زدن گفتن که میخوایم کارگروههای تخصصی زنان رو به همراه نخبگان
دعوت کنیم گفته بودید همکاری میکنید تشریف بیارید(البته اینجارو یک بزرگواری به جای ما قول داده بودن ما هم به خاطر اینکه حرفشون زمین نیفته گفتیم چشم)
دیگه نمیتونستم بگم نمیتونم بیام چون میخوام برم جلسه در این بین نزدیک یک ساعتی فرصت داشتم آژانس گرفتم و رفتم یه کارگروه رو اطلاع رسانی کردم.
قرار بود استاد اطلاع بدن که کی مترو باشم. پیام داده بودن و من متوجه نشدم (چون گوشیم از این مدل بالاهای Nokia n73هست که دیگه صداشم در نمیاد)
کلا متوجه نشدیم! یکدفعه زنگ زدن کجایید؟ منم حدس زدم چی شده! گفتم شما کجایید؟ منتظر بودم که بگن مترو که همینم شد! دیگه بهشون گفتم اینطوریه!
اومدم ماشین بگیرم گفتن نه سرباز هست میرسونتون دیگه سریع خودم رو به مترو رسوندم وبه همراه استاد بالاخره رسیدیم ساختمان شهرداری!
اصول دین رو هم خدمت نگهبان دم در تحویل دادیم که کدوم قسمت میخواید بریدو مخلفاتش!
بالاخره رسیدیم!!!
با رسیدن ما  روحانیون که قسمت دیگر بودند...
ادامه مطلب...


تاریخ : جمعه 94/3/22 | 4:39 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر

اگر هیچوقت بعد از هر لبخندی خدارو شکر نمی کنی ، حق نداری بعد از هر اشکی اونو سرزنش کنی

 

خدایا به داده هایت شکر

به نداده هایت شکر

به گرفته هایت شکر

چون

داده هایت نعمت

نداده هایت حکمت

و گرفته هایت امتحان است




تاریخ : جمعه 94/3/15 | 8:25 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر