سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
جملات خیلی زیبای شعرگونه در باره خداوند منتسب به ملا صدارای شیرازی فیلسوف بزرگ جهان اسلام:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

 

 




تاریخ : پنج شنبه 93/6/27 | 6:0 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر
بنام خدا
سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند...
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
شاعر را نمیدانم!



تاریخ : چهارشنبه 93/6/26 | 8:0 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

سلام خدمت شما خواننده گرامی
 اول بسم الله لطفا به سوال زیر جواب بدید !
 

خب؟
چی شد؟
شما تکلیفتون با خودتون مشخصه؟
اصلا در مورد این سوال تا حالا فکر کرده بودی؟
خب حالا یه سوال دیگه!
چقدر وقت داری؟
اجلتون نزدیکه دوره؟خبر داری؟ با توجه به این شما چه اقداماتی انجام دادید؟؟
اگه تکلیفتون با خودتون مشخصه  و با اجل هم هماهنگید که کی بیاد و این ها بهتون تبریک میگم.
پس برای من هم دعا کنید! من تکلیفم با خودم مشخص هست ولی هنوز نتونستم با اجل صحبت کنم ببینم وقت اضافی چیزی داره به ما هم بده یا نه!
به خاطر همین باید هرلحظه منتظرش باشم!
باید در کارهام سرعت عمل و ببرم بالا شاید پلک بعدیم باز نشه و تمااااام!
به جوونی و پیری هم کار نداره! دیگه دورو برمون زیاد دیدیم یه بچه 3 ساله که چ عرض کنم... همه و همه باید منتظر باشیم!

راستی اگه کسی تونست از حضرت عزراءیل وقت بگیره به بنده هم اطلاع بده! من پایه م...
من برم که اصلا وقت ندارم ! شمارو نمیدونم...
یاعلی




تاریخ : سه شنبه 93/6/25 | 9:17 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

 




تاریخ : سه شنبه 93/6/25 | 8:51 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

سلام آقا جان این عکس را یادتان می آید؟
مال آن زمانی است که قصد جانتان را کرده بودند و خوشبختانه موفق نشدند! چشمشان کور عمرشان کم باد!



واما حال...شنیدم در بی بی سی گفتن شما به کما رفتید!؟! آخه اینا چ اسراری دارن شماروووووو!!!
معلومه که بدجوری سد راهشون هستید!خداشمارو حفظ کنه و اونهارو هدایت!
 

آقاجان ان شالله همیشه مستدام باشید
چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!

یاعلی

 

عشق الهی نوشت1:برای سلامتی هرچه زودتر رهبر عظیم الشان انقلابمون صلوات
عشق الهی نوشت2:برای کوری چشم دشمنانی که نمیتونن حضرت آقامونو ببینن یه صلوات محمدی پسند!
دزدی نوشتترسیدم:  ای که ریزد ز وجه تو حسنات
                            وی قیام و قعود تو برکات
                              کوری چشم دشمنان حسود
                                نذرآقا و «رهبرم» صلواتتبسم




تاریخ : یکشنبه 93/6/23 | 9:0 عصر | نویسنده : عشق الهی | نظر

سلام خدمت شما خوانندگان گرامی
از آنجا که حضور پررنگ شما تکلیف بنده حقیر رو سنگین تر میکنه به همین سبب این دفعه زدیم تو اسم وبلاگ!(عشق الهی)
البته متن زیر نه تحلیل هست نه داستان! واقعیتی است مشهود!

بسم الله این هم روزی من و شما درصبح روز شنبه اولین روز هفته...

(تأثیر امور معنوی و عاطفی بر جسم )

علامه معقول و منقول و استاد عشق و شهود، آیت الله حسن زاده آملی در درس خویش می فرمود که عشق از واژه عشقه گرفته شده است که به معنای پیچک است. پیچک گیاهی است که به دور اصل خود می چسبد و آن را تکیه گاه خود قرار می دهد و رشد و نمو می کند و غذای خود را نیز با ریشه های بسیاری که در درخت اصلی فرو می کند به دست می آورد.
وی هم چنین می گفت که خشم و غضب برخاسته از آتش دوزخ است که هفتاد بار آن را فرو کاسته اند تا به شکل خشم در آدمی خود را نشان دهد. از این رو هنگامی که انسان خشمگین می شود خونش به جوش می آید و می سوزد و تباه می گردد. به این معنا که روح در جسم و جسم در روح اثر می گذارد و آثار آن، هر یک در دیگری به چشم می آید. امر روحی و روانی موجب می شود تا جسم تحلیل رود و امری جسمی می تواند روح و روان را افسرده و حتی به جنون و دیوانگی بکشاند.
درباره استاد عرفان انصاری همدانی که از شاگردان استاد قاضی طباطبایی استاد کل بسیاری از انسان های وارسته ای چون علامه طباطبایی، هاشم زاده آملی و بهجت و کشمیری و ده ها شخصیت برجسته دیگر بوده و در گلزار علی بن جعفر(ع) قم دفن است می نویسند:
وی را در اواخر عمر به خاطر دردی به بیمارستانی می برند. پزشک درمان گر و حاذقی را به بالین وی می برند. پزشک لازم می بیند که قلب را جراحی کند و بشکافد. پس از آن که درمان و معالجه انجام می شود. پزشک نزد پسر علامه انصاری همدانی می آید و می پرسد که ایشان در جوانی عاشق کسی شده که به وصال وی نرسیده است؟
پسر می پرسد: چه شده که چنین پرسشی می کنی؟
پاسخ می شنود: چون هنگامی که قلبش را درآوردم تا درمان کنم دیدم همانند دلی بود که در اثر آتش، کباب و سوخته شده باشد. به نظرم گرفتار عشقی شده و به دلیل عدم وصالش چنین دل سوخته داشته است.
پسر علامه موضوع را با پدر در میان می گذارد و علامه انصاری همدانی می فرماید: پزشک حاذق و ماهری بوده ولی نفهمید که این دل سوختگی من از کجاست؟

عشق الهی نوشت1: ان شالله وصل به عشق الهی شویم.
عشق الهی نوشت 2:آقا ما هم حال جسمانیمون زیاد خوب نیست گویا دیروز سرما خورده ایم دعا کنید بهتر شیم و به کارو زندگیمون برسیم.
عشق الهی نوشت3: ولی مریض بودن هم یه مزایایی داره ها...از صبح نشستم پای سیستم کتاب هایی که دانلود کردم رو دارم میخونم.(مثلا یه روز به خودم استراحت دادم)
هیسسسس




تاریخ : شنبه 93/6/22 | 9:31 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

سلام خدمت شما بزرگواران
شناخت وجود نازنین امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تنها راه دینداری است.
اگر من امام زمانم را نشناسم از مسیر دینداری منحرف میشوم.دنبال طریقی...دنبال استادی...دنبال نوری...دنبال هرچه که هستی به سمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برو.
امام زمان باب الله خداست. امام زمان دری به سوی خداست.هرکه میخواهد برود به سمت خدا از درب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برود.
خدا عطا نمیکند مگر به برکت امام زمان!
در بخشی از دعای جامعه میخوانیم بین من وخدای خودم یه گناهانی وجود دارد خدا از من راضی نمیشود مگر اینکه شما از من راضی بشوید.
ای جوان رفیق با معرفت تر و بامرام تر از امام زمان پیدا نمیکنی. به یادش باشی یا نباشی امام زمان به یادت هست!

عشق الهی نوشت1: این متن گزیده ای از سخنان زیبای حجت الاسلام سید حسین مومنی بود که عرض شد خدمتتون.
عشق الهی نوشت2: میدونم الان همتون رفتید دعای ندبه...ولی وقتی که برگشتید خوندن این متن خالی از لطف نیست!
عشق الهی نوشت3:آقا ما جاماندیم از قافله! ماهم تف به ریا داریم میریم دعای ندبه فقط چون امروز نزدیک ترین دعای ندبه رو انتخاب کردم گفتم وبلاگمون هم یه رنگ وبوی آقارو بگیره بعد...تبسم
آقا التماس دعا داریم...
یاعلی




تاریخ : جمعه 93/6/21 | 7:35 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

 

عارفی را پرسیدند از اینجا تا به نزد خدای منان چه مقدار راه است؟


فرمود: یک قدم.


گفتند: این یک قدم کدام است؟


فرمود: پا بگذار روی خودت .


"اعوذ بالله من نفسی"

 




تاریخ : پنج شنبه 93/6/20 | 6:31 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

 

ابراهیم می‌گفت: "اگر قرار است انقلاب پایدار بمونه و نسل‌های بعدی هم انقلابی باشن، باید توی مدرسه‌ها فعالیت کنیم.

چون آینده مملکت به دست کسانی سپرده می‌شه که شرایط دوران طاغوت رو کمتر حس کرده‌اند. "  وقتی هم می‌دید اشخاصی که اصلاً انقلابی نیستند به عنوان معلم به مدرسه می‌روند خیلی ناراحت می‌شد و می‌گفت: "باید بهترین و زبده‌ترین نیروهای انقلابی توی مدارس و خصوصاً دبیرستانها باشن". 

برای همین، کارکم دردسر رو رها کرد و رفت سراغ کاری پر دردسر با حقوقی کمتر، اما به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد مادیات بود. می‌گفت: "روزی رسون، خداست. برکت پول مهمه وکاری هم که برای خدا باشه برکت داره". به هر حال برای تدریس در دو مدرسه مشغول به کار شد.

 

 

دبیر ورزش دبیرستانابوریحان منطقه 14 و معلم عربی در یکی از مدارس راهنمائی محروم منطقه 15 تهران. تدریس عربی ابراهیم زیاد طولانی نشد و از اواسط همان سال دیگر به مدرسه راهنمائی نرفت و حتی نمی‌گفت که چرا به آن مدرسه نمی‌رود.

 اما یک روز مدیر مدرسه راهنمائی آمد و شروع کرد با من صحبت کردن و گفت: "تو رو خدا، شما که برادرآقای هادی هستین با ایشون صحبت کنین که برگرده مدرسه" گفتم: "مگه چی شده؟" 

کمی مکث کرد و گفت: "حقیقتش آقا ابراهیم از جیب خودش پول می‌داد به یکی از شاگرداش که هر روز زنگ اول برای کلاس ایشون نون و پنیر بگیره! آقای هادی نظرش این بود که اینها بچه‌های منطقه محروم هستن و اکثراً گرسنه می‌یان سر کلاس ، بچه گرسنه هم درس رو نمی‌فهمه".

 ولی من بچگی کردم و با ایشان برخورد کردم و گفتم: "نظم مدرسه ما رو به هم ریختی"، در صورتی که هیچ مشکلی برای نظم مدرسه پیش نیومده بود. بعد هم سر ایشان داد زدم و گفتم: "دیگه اینجا حق نداری از این کارا بکنی.


 

آقای هادی هم از پیش ما رفته و بقیه ساعتهاش رو تو مدرسه دیگه‌ای پرکرده حالا، هم بچه‌ها و هم اولیاشون ازمن خواستن که آقای هادی رو برگردونم. همه از اخلاق و تدریس ایشون تعریف می‌کنن.

ایشون در همین مدت کم، برای بسیاری از دانش آموزان بی‌بضاعت و یتیم مدرسه وسائل تهیه کرده بود که حتی من هم خبر نداشتم." روز بعد با ابراهیم صحبت کردم و حرفای مدیر مدرسه رو بهش گفتم ، اما فایده‌ای نداشت .

چون وقتش رو جائی دیگه پر کرده بود. اما در دبیرستان ابوریحان ابراهیم نه تنها معلم ورزش، بلکه معلمی برای اخلاق و رفتار بچه‌ها بود.

بچه‌ها هم که از پهلوانی‌ها و قهرمانی‌های معلم خودشان شنیده بودن، شیفته او بودن. درآن زمان که بیشتر بچه‌های انقلابی به ظاهرشان اهمیت نمی‌دادند ابراهیم با ظاهری آراسته وکت وشلوار به مدرسه می‌آمد.

 

 

چهره‌ای زیبا و نورانی، کلامی گیرا و رفتاری صحیح ، از او معلمی کامل ساخته بود. در کلاس داری بسیار قوی بود، به موقع می‌خندید و به موقع جَذَبه داشت.

زنگهای تفریح را به حیاط مدرسه می‌آمد و اکثر بچه‌ها دور آقای هادی جمع می‌شدند. اولین نفر به مدرسه می‌آمد و آخرین نفر خارج می شد و همیشه در اطرافش پر از دانش‌آموز بود. در آن زمان که جریانات سیاسی خیلی فعال شده بود.

ابراهیم بهترین محل رو برای خدمت به انقلاب انتخاب کرده بود. فراموش نمی‌کنم، تعدادی از بچه‌ها که تحت تاثیر گروه‌های سیاسی قرار گرفته بودن رو یکشب به مسجد آورد و یکی از دوستانش که به مسائل روز مسلط بود دعوت کرد وجلسه پرسش و پاسخ راه ‌انداخت، آن شب همه سوالات بچه‌ها جواب داده شد در حالیکه وقتی جلسه به پایان رسید ساعت دو نیمه شب بود.

 


 

سال تحصیلی 59-58 آقای هادی به عنوان دبیر نمونه انتخاب شد. هر چندکه سال اول و آخر تدریس او بود. اول مهر 59 حکم استخدامی ابراهیم صادر شد ولی به خاطر شرایط جنگ دیگر نتوانست به سر کلاس برود.

 درآن سال مشغولیت های ابراهیم بسیار زیاد بود تدریس در مدرسه ، فعالیت در کمیته، ورزش باستانی وکشتی، مسجد و مداحی در هیئت و حضور در بسیاری از برنامه های انقلابی و...که برای انجام آنها به چند نفر احتیاج است.

 

 

 




تاریخ : یکشنبه 93/6/16 | 5:0 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

سلام شیعه ی علی
ان شالله حالتون خوبه؟
خوب نیست؟ چرا؟
مگه میشه آدم تولد مولاش باشه و حالش خوب نباشه؟
چی؟ قضیه همونه؟
من که نمیفهمم...! چیه کادوی تولد نگرفتی؟
پوزخند عزیزمن نگران نباش تو فقط سعی کن تو این روز گناه نکنی بهترین کادوی تولد برای آقاست...
هان؟ قضیه چیز دیگه س؟ خب بگو گوش میکنم.
چرا ساکتی پس؟
آهاااان  دلت برای آقا تنگ شده؟ مسافت زیاده نمیتونی بری؟ خودمونی بگم نطلبیدنت؟قابل بخشش نیست
زدم تو هدف نه؟
اشکال نداره راستش منم دلم گرفته... نمیدونم قضیه چی بوده به نظرت؟ یعنی زیاد گناه کردیم گفتن بسه دیگه نمیخوایم ببینمت؟ یا اینکه خواستن بیشتر تشنه دیدارشون بشیم؟
امیدوارم دومی باشه... حالا که توفیق قسمت من و شما نشد پس بیاید با یه تماس تلفنی میلادشون رو تبریک عرض کنیم یادداشت میکنید؟
05132003344اینم شماره آقا خدمت شما! دیگه چی میخواید؟ راستی اگه بازم اشغال بود ناراحت نشیدا... من یه راه دیگه سراغ دارم که اون ارتباط مستقیم دل به دل هست.
اون دیگه رد خور نداره! اشغالی هم تو کارش نیست! فقط سعی کن وصل شی! در صفحه دل فقط آقارو ببین و بس!
آقاجونم میلادتون مبارک...
آقا  اون دعایی که در حق فرزندتون ویا بهترین دوستانتون میکنید رو میشه بدرقه راه ما کنید؟
دیگه ببخشید دیگه تولد شماست ما اومدیم گدایی...آخه همیشه میگن گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟
دیگه این شد که روی ما هم زیاد شد!
آقا هممون خیلی محتاجیم... همچنان نگاهمان دوخته به دستان پر مهر شماست
یاعلی




تاریخ : شنبه 93/6/15 | 10:15 صبح | نویسنده : عشق الهی | نظر

  • paper | کورالین | آریس باکس