سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
پاتوق کتاب فردا

                           عشق الهی

درباره وبلاگ؟سعی بر این دارم که وبلاگم در گروه مذهبی و فرهنگی باشه حالا یکی دوتا خاطره یا بعضا 10الی 20 تا هم چاشنی وبلاگه:)






***********************************************************************
******************************

سلام علیکم...به وبلاگ عشق الهی خوش آمدید.

وقتی قالب وبلاگ رو تغییر دادم به
سرم زد تا یه بیوگرافی کوچیک هم از خودم بنویسم.

خب...خدمت شما عرض کنم که در حال حاضر طلبه ای ساده هستم که قبل از ورود به طلبگی 7دیپلم خیاطی و مربیگری بین المللی فایت رنجر و دان1کیک بوکسینگ و... رو گرفتم و توسط همین ورزش درحوزه علمیه آغاز به تدریس کتاب تربیت بدنی بانوان کردم از طرف دیگه هم درسپاه(نیروهای رسمی)و حوزه بسیج و حوزه ی علمیه های  دیگه دفاع شخصی و دیگر ورزش ها رو آموزش عملی میدادم. همه ی این اتفاقات در سن 18 سالگی رخ داد.کسی هم باورش نمیشد که ما 18 ساله مون باشه ماهم لو نمیدادیم!تبسم بعد از آن به حوزه ای که درآن تدریس میکردم علاقه مند شدم با شناختی که از بچه های طلبه به دست آورده بودم (البته خواهرم و اقوام هم طلبه بودند) در سال89  به عنوان طلبه وهم استاد تربیت بدنی وارد حوزه علمیه شدم.
در حال حاضر هم مشغولیتهای زیادی دارم که فقط باید بهش جهت بدم.
از فضاهایی که فقط باید نظر داده بشه و عملی نمیشه اصلا خوشم نمیاد همیشه از این محافل فراری بودم.وقت تلف کردنه محضه!عقیده دارم نظری که قراره مطرح بشه و شاید تصویب بشه و شاید نشه و هزار مرحله دیگه خودم انجامش بدم زودتر به نتیجه میرسم. تو لاک ‍پشتی عمل کردن کلافه میشم.دوست دارم کار زود انجام بشه تموم بشه بریم سراغ یه کار دیگه! از ساکن بودن در یک مکانی اصلا خوشم نمیاد مگر اینکه سیستم بهم بدن کار هنری و محتوایی انجام بدم. مکان هایی که جنب و جوش خاصی داره و افراد با انگیزه به فعالیت میپردازند رو میپسندم. بیشتر دوست دارم فعال باشم تا منفعل! و به ویژگی فعال بودن هم مشهورم.
بعضی اوقات با بچه ها جمع میشیم تو مسنجر و سر یه موضوعی به بجث میپردازیم و بعدش هم یه گپ دوستانه با خواهرامون میزنیم  که اونم چاشنیه بحثمونه.مؤدب
حالا اینکه آرزوهایی که هنوز بهش نرسیدم...
این که مکالمه انگلیسی و عربیم رو فول کنم و مهم تر اینکه در راستای همین آرزو معینه بشم.
خیلی علاقه دارم مبلغ بین المللی بشم نمیدونید چه لذتی داره با افرادی که تشنه دین هستند به مکالمه بپردازی...من این حس رو تو مدینه منوره هم درک کردم. البته دست و پا شکسته بود ولی حس خوبی بود.

دعاکنید به آرزوهایمان برسیم.






نوشته شده در تاریخ یادداشت ثابت - چهارشنبه 93 آبان 15 توسط عشق الهی



نگاه کردن به دریا را دوست دارم چون انتهایی ندارد.

نظر کردن به آسمان را دوست دارم چون بی نهایت است.

به زمین که نگاه میکنم انتهایش را پیدا نمیکنم....

به کوهها که نگاه میکنم از استقامتشان انرژی میگیرم....

 واین زاویه دید زمانی زیباتر است که از بالای کوه نظاره گرچنین صحنه هایی باشی!

چقدر دلم هوای کوهنوردی کرده است وقتی از بالای قله به پستی دنیا مینگری. زمانی که به تنهایی به قله ای میروی و در آن سکوت دلنشین

به شهر شلوغ خیره میشوی و از آن طرف به قله هایی که بالا تر از قله ای که در آن ایستاده ای نگاه میکنی! با خود میگویی هنوز جا برای بالا رفتن هست و

هرچه از کوهها بالا تر میروی حس دل کندن از دنیا و پیوستن به آسمانی شدن تو را

در بر میگیرد (ومیدونی و مطمءنی که یکی هست که هواتو خیلی داره و این برای تو کفایت میکند! دیگر چه می خواهی؟ )

پس دوست داری بلندترین قله را هم فتح کنی....! بعد از این قله...قله ی دیگر و بالا و بالاتر..... اگر کوهنورد باشید این حس زیبا را درک کرده اید!

و در این حالت است که به زیبایی کلام خدا پی میبری...

یَابنَ آدَمَ ، ای پسر آدم

خَلَقتُ الأَشیاءَ لِأَجلِک همه چیز رو برای تو آفریدم

وخَلَقتُکَ لِأَجلی و تو را برای خودم..

  عجب حرفی! خدای من!

یعنی آسمان بی انتهاااا...دریای بی کراااان....دشت های وسیییییع...جنگل های با صفااااا همه و... همه و...همه....  را برای من آفریدی و من را برای خودت!؟

چقدر خدا برای ما قیمت گذاشته....!!! ما خودمان چقدراین قیمت رو حفظ کردیم؟ ؟ این مهمه!

یادمان باشد غرق در دنیا نشیم...مواظب باشیم! ارزش ما خیلی بالاتر از این حرف هاست.

مقصد قرب الی الله است و بس!

بهشت فقط وسیله است!


یادمان باشد!






نوشته شده در تاریخ جمعه 94 تیر 12 توسط عشق الهی



[شما میتوانید صرفا با داشتن رمز این متن را مطالعه نمایید]  






نوشته شده در تاریخ جمعه 94 تیر 5 توسط عشق الهی



برگرفته از سایت: ایران بانو

 






نوشته شده در تاریخ جمعه 94 خرداد 29 توسط عشق الهی



* نهر عرائض؛ معبر اصلی

محمدزاده اظهار می‌کند: نیروها کم‌کم از مرخصی آمدند، کسی خبر نداشت ما در نبود آنها برای شناسایی به منطقه عملیاتی مورد نظر پیش رفته‌ایم، تا روز عملیات هر آموزشی که می‌خواستیم بدهیم، سعی می‌کردیم طبق شرایط سرزمینی منطقه عملیاتی باشد، معبر وسط ـ اصلی ـ که به ما سپرده شده بود در مقابل «نهر عرائض» قرار داشت، آن‌طور که به ما گفته بودند، بعد از شکستن خط توسط غواص‌ها، قایق‌ها می‌بایست از این نهر وارد اروند می‌شدند و نیروهای پیاده را به ساحل عراق می‌آوردند، لحظه‌شماری برای عملیات حال‌وهوای گردان را به‌طور کامل عوض کرده بود، بچه‌ها هر فرصتی را که به‌دست می‌آوردند به دعا و نماز مشغول می‌شدند.

* حال و هوای عجیب غواصان

وی می‌گوید: غروب سی‌ام آذر سال 1365، به گردان ما دستور دادند برای مستقر شدن در منطقه عملیاتی آماده شویم، نیروها را بعد از خواندن نماز مغرب و عشا سوار بر تریلی‌هایی که باربند کوتاه داشتند و روی آنها را با چادر پوشاندیم، وقتی کنار پل خرم‌شهر رسیدیم به ترافیک سنگینی برخوردیم، هوا داشت کم‌کم روز می‌شد که از ترافیک خلاص می‌شدیم، حدوداً شش ساعت طول کشید تا به منطقه عملیاتی برسیم، طی این شش ساعت بچه‌ها دو زانو داخل تریلی نشسته بودند؛ واقعاً به آنها سخت گذشت وقتی بچه‌ها پیاده شدند، خیلی‌ها پای‌شان ورم کرده بود، نماز صبح را کنار کارون خواندیم و برای این که عراقی‌ها متوجه نشوند، ترجیح دادیم تا غروب را در مدرسه‌ای مخروبه بمانیم.

شب، بعد از نماز مغرب و عشا فاصله حدوداً 10 کیلومتری را به یک ستون تا منطقه‌ای عملیاتی طی کردیم و وقتی به نهر عرایض رسیدیم، بچه‌ها را داخل خانه‌های گلی‌ای که در آنجا بود، مستقر کردیم، بچه‌ها تا صبح از فرط خستگی تکان نخوردند، فردای صبح بعد از نماز، کار ما شروع شد ـ 2 بهمن 65 ـ هوا که روشن شد، بچه‌ها را جمع کردیم ابتدا از روی کالک و ماکت عملیاتی منطقه را توجیه کردیم و از روی دیدگاه‌ها خط دشمن را به آنها نشان دادیم، شب که شد نیروهای غواص را برای نشان دادن معبر به لب اروند بردیم.
ادامه مطلب




نوشته شده در تاریخ جمعه 94 خرداد 29 توسط عشق الهی




بسم‌الله الرحمن الرحیم

خداوند از مؤمنان جان‌ها و اموال‌شان را خریداری می‌کند که در مقابل به آنان بهشت عنایت کند، آنها که در راه خدا پیکار می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند، وعده‌ای مسلم بر عهده خدا که هم در تورات آمده و هم در انجیل و هم در قرآن.

چه کسی از خداوند به عهدش وفادارتر است بنابراین نسبت به این معامله‌ای که کردید، به خویشتن بشارت دهید و این همان فوز عظیم است. «سوره توبه قرآن کریم»

شکر به درگاه ایزد منان که به ما نعمت هستی بخشید و با نزول قرآن کریم ما را هدایت کرد و توفیق شرکت جهاد در را خودش یعنی در این دفاع مقدس را به ما عنایت فرمود و سلام و درود بی‌پایان بر حضرت محمد ابن عبدالله (ص) و ائمه اطهار به ویژه حضرت حسین ابن علی (ع) که راه و رسم زندگی به ما آموختند.

سلام بر امام امت این پرچمدار توحید و ابراهیم زمان و سلام و درود بر شهدا، معلولان، مجروحان، مفقودالاثرها و اسرای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و خانواده‌های معظم آنها این چشم و چراغ‌های انقلاب.

سلام بر امت قهرمان این مرز و بوم بالاخص امت شهیدپرور روستای سورک که پیوسته با بدرقه عزیزان خویش گرمی خاصی در زمستان به آن بخشیدند و بدین ترتیب شعله منافق‌سوز و کفر برانداز شعار جنگ جنگ تا پیروزی افزونتر ساختند و با ارسال کمک‌های مالی خویش به جبهه، توطئه اقتصادی محتکران را خنثی کرده و به‌ حق نشان دادند که فرزند محرم و رمضانند.

اینجانبان خدمتگزاران کوچک اسلام و شاگردان مکتب ولایت که با راهیان کربلا متشکل در هیئت عاشورا عازم جبهه حق علیه باطل شدیم، زیرا شرکت در این دفاع مقدس و جهاد فی‌سبیل‌الله را همانند نماز بلکه در شرایط فعلی بنا به فرموده امام امت که همان حکم اسلام است بر خود واجب دانسته و بی‌توجهی به آن را باعث ذلت و خواری در دنیا و عذاب دردناک در آخرت برای خود شمرده.

 

از خداوند بزرگ می‌خواهیم این اعمال ناچیز ما را به رحمت خویش قبول بفرماید و از خطایا و لغزش‌های بزرگ و کوچک ما همان‎طور که در قرآن وعده داده است، درگذرد و آنچه موجب رضایت و خوشنودی اوست، برای ما فراهم کند و ما هم با خدای خویش پیمان بسته‌ایم و با امام امت تجدید عهد کردیم تا کوتاه کردن دست متجاوز و انهدام حزب بعث کافر صدام به پیش خانواده‌های خویش بر نگردیم، مگر در صورت شهید یا زخمی شدن، زیرا دشمن همانند حیوان درنده زخم‌خورده‌ای است که پس از مأیوس شدن از شکار طعمه و در حال فرار در سر راه خود به هر چیز چنگ می‌اندازد.

از آنجایی که مرد میدان و رزم و مبارزه نبود تا جوانمردانه بمب‌های خویش بر سر مردم بی‌گناه و اطفال معصوم و مادران داغ دیده شهر و روستا ریخته و یا آنها را از راهی دور مورد اصابت موشک‌ها و توپ‌ها قرار می‌دهد و این چه دلی است که ضجه کودکان و مادران و سالخوردگان را ببیند و شکم آبستن دریده شده مادرانی را در زیر آوار مشاهده کند اما به درد نیاید مگر اینکه این دل از سنگ باشد.

کجاست غیرت و جوانمردی و فتوت و نوع‌دوستی که یک خانواده 10 نفری دزفولی تکه‌تکه شوند و انسان فقط به زن و فرزند و دارایی خود بچسبد و آن‌وقت هم دم از مسلم و مؤمن بودن بزند.

پدران و مادران، برادران و خواهران دفعه قبل که به مرخصی آمده بودیم، نه برای استراحت و یا رفع خستگی بود که برای اتمام حجت بود تا یکبار دیگر گفته شود که کاروان حسینی در سینه و شور حسین در سر دارد و بسم‌‌الله پای رادیو، تلویزیون نشستن، شور داشتن و چند نگاه بی‌توجه به روزنامه و مجله انداختن معرفت به حسین ابن علی (ع) و راه و هدف او در رکاب حسین پیدا نمی‌شود.

حال که چند ساعتی به آغاز عملیات نمانده و فرزندان شما می‌روند تا خط شکن جبهه اسلام باشند، در آخرین ساعات حیات فانی خویش و حیات ابدی در جوار قرب الهی، انشاءالله تذکراتی را به‌عنوان وصیت به خدمت‌تان اعلام می‌داریم:
ادامه مطلب




نوشته شده در تاریخ جمعه 94 خرداد 29 توسط عشق الهی




سلام خدمت شما ملت شهید پرور ایران!

اول از همه لازمه یه تشکر جانانه از همه ی بچه مذهبی های کلان شهر تهران داشته باشم و بگم دم همتون گرم! ای والله! گل کاشتید!

حضور تون خیلی پیام داشت ! چه پیامی؟ اولیش اتحاد و همبستگی شدید مذهبیهامون رو نشون میداد! از مترو شروع میکنم....وقتی در ایستگاه منتظر مترو بودی همه چادری های پوشیده!

وقتی ایستگاه مترو نگه میداشت چند خانم مانتویی می اومدن بیرون و وقتی صحنه رو میدیدن که یک دست محجبه هستند تعجب میکردند!

بعضیاشون سریع موهاشون رو درست میکردن برخیشون لجوج تر میشدن و روسریشو نو میدادن عقب تر و آستینهاشونو بالاتر میزدن در چهرشون کراهت از چادری ها رو نشون میدادن و یه

چندتا بووووق هم میگفتن و میرفتن!

ولی با اون که همه مون چادری بودیم و ید قدرت دستمون بود بازهم از امر به معروف دریغ میکردیم! دیگه ماهم که ایستاده بودیم جلودرب قطار و سوهان روح بد حجاب ها! با خودم گفتم مگه

نمیگن امر به معروف واجبه کفاییه؟ یعنی اگر اون ها انجام ندن بر من واجبه که انجام بدم! مثل این میمونه که یکی داره میوفته تو چاه و شما باید نجاتش بدی! حالا اگر یه نفر این کارو انجام داد و

دستش رو گرفت این وظیفه از بقیه ساقط میشه و گرنه بر همه واجبه.... تا یکی انجام بده!حالا اگر اون یکی هم انجام نده یعنی تک تکمون واجبی و ترک کردیم!! حالاوقتی یکی میوفته تو چاه شما

جسمش رو نجات میدی آیا نجات روح مهم تر از جسم نیست؟ کلا که حواسمون باشه امر به معروف نکنیم اون ها فکر میکنند به حق هستند و روز قیامت هم ازمون شکایت میکنن که شما که

میدونستید چرا به ما نگفتید؟وراهشونو ادامه میدن و یه موقعی بیدار میشیم که زیر لگد دشمن داریم له میشیم! حواسمون باشه که شهدا برای چی رفتن؟ هدفشون چی بوده؟اونها جان خودشونو فدا

کردند! ولی ما حاضر نیستیم یه امر به معروف ساده رو داشته باشیمعصبانی شدم! اینجاس که باید تسبیح بگیریم دستمونو یک دور که نه... هزاران بار بگوییم شهدا شرمنده ایم! اما چه سود!

شما صدهزار
بار بگو!شرمندگی ما،خون شهدای مارو احیا نخواهد کرد! باید کاری انجام داد!

داشتم عرض میکردم ...

میدونید که اولین مرحله امر به معروف نشان دادن تنفر از گناهی است که فرد انجام میدهد دیگه باخودم گفتم اومدیم زیارت شهدا (مستحب) ولی امر به معروف که مستحب نیست بلکه واجبه! و اگر

دیگران تذکر ندن پس میوفته گردن من (برمن واجب میشه! ونه اینکه امر مستحبی باشه! وااااجب!!!!   دیگه هر خانمی که از مترو میومد بیرون و حجاب مناسبی نداشت ،با توجه به رو حیه

هاشون برخورد میکردم! اونی که مغرضانه و با تنفر به جمع محجبه نگاه میکرد رو یه نگاه به موهاش میکردم و یه نگاه به چشمانش و رومو بر میگردوندم و خیالم راحت میشد که این واجب

فراموش شده رو از گردن خودم برداشتم.

نفر بعدی که معلوم بود دل نرم تری داره لبخند میزدم و آروم و با اشاره بهشون میگفتم موهاتون اومده بیرون... طرف سریع درستش میکرد!

بالاخره رسیدیم به مقصد، میدان بهارستان! شور و هیجانی برپا بود همه چهره ها مومن و متدین با یک هیجانی به خروجی مترو در حرکت بودند که یکدفعه صدای شعار بلند شد  یک عده میگفتند

این همه لشکر آمده ! عده دیگر باصدای بلندتر به عشق رهبر آمده! صدا در مترو پیچیده بود و جو زیبایی رو رقم زده بود.ما هم که هم صدای جمعیت شده بودیم به یک بیت از شعارها اکتفا

نمیکردیم دو بیتش رو میگفتیم یه آن احساس کردم بیت اول و دارم تکی میگم و ملت بیت بعدی و میگن به احتمالم اعتنا نکردم گفتم نه صدا جمعیت زیاده من اینطوری فکر میکنم من فقط صدای

خودمو میشنوم ادامه دادیم و دوباره به ذهنم زد که...
ادامه مطلب




نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 94 خرداد 28 توسط عشق الهی



چرا اصرار بر 14 سکه

اینکه می‌بینید ما گفتیم 14 سکه بیشتر را عقد نمی‌کنیم، نه برای این است که چهارده سکه بیشتر اشکالی در ازدواج ایجاد می‌کند. خیر. چهارده هزار سکه هم باشد، ازدواج اشکالی ندارد. فرقی ندارد. برای این است که آن جنبه‌ی معنوی ازدواج، غلبه پیدا کند بر جنبه‌ی مادّی. مثل یک تجارت و معامله نباشد. داد و ستد مادّی نباشد. اگر تشریفات را کم کردید، جنبه‌ی معنوی تقویت خواهد شد.
مهریّه هر چه کمتر باشد، به طبیعت ازدواج نزدیکتر است، چون طبیعت ازدواج معامله که نیست، خرید و فروش که نیست، اجاره دادن که نیست، زندگی دو انسان است. این ارتباطی به مسائل مالی ندارد. ولی شارع مقدّس یک مهریّه‌ای را معین کرده که باید یک چیزی باشد. امّا نباید سنگین باشد. بایستی عادی باشد جوری باشد که همه بتوانند انجام دهند.
در ازدواج، آنچه که اتفاق می‌افتد، یک حادثه و پیوند انسانی است، نه یک معامله‌ی پولی و مالی، اگرچه یک مالی هم در بین هست . در شرع مقدّس اسلام، آن مال جنبه‌ی نمادین دارد. جنبه‌ی رمزی دارد. خرید و فروش و بده بستان نیست.[1]

پی نوشت :
1.مطلع عشق(گزیده‌ای از رهنمودهای حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای به زوج‌های جوان)، ص203






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 94 خرداد 24 توسط عشق الهی








نوشته شده در تاریخ جمعه 94 خرداد 22 توسط عشق الهی



 فریدون دوان دوان با خوشحالی به مادر گفت: 20 گرفتم. مادر با شادی بوسیدش و گفت: آفرین از چه درسی؟ 8 از حساب و 7 از املا و 5 از انشا. جمعا می شود 20 .خیلی خنده‌دار

2....
ادامه مطلب




نوشته شده در تاریخ جمعه 94 خرداد 22 توسط عشق الهی